تبليغاتX
آینه
خودم نابودت کردم.

خودم ذره ذره خرابت کردم.

خودم قطره قطره آبت کردم.

نه فقط جسمت، که حتی روحت.

با سرعتی مثال زدنی جسم و روحت را به کثافت کشاندم!

دست مریزاد ... نه خسته ...

...

ولی آیا خودم نیز می توانم آبادت کنم؟؟؟

مساله این است!

...

بارها خواستم ... ولی نشد.

بارها سعی کردم ... ولی نتوانستم.

...

امشب ولی خبرهای خوشی برایت دارم.

به صداقتی که میان من و توست سوگند،

هنوز نامید نشده ام.

میدانم که هردویمان می خواهیم این تغییر را

می دانم که اسیرت کرده ام.

ولی به سادگی مان قسم آزادت می کنم.

آزاد و رها،

از هر چه پلیدی که در این مدت جسم و روحت را بدان ها آغشته ام.

از هر چه سستی و کژی و رخوت

...

فردایمان روشن است انگار

امیدوار باش

فقط این بار تو هم کمکم کن

نگذار تنها بمانم

کنارم باش

آخر مدتهاست میانمان فاصله افتاده است!

یادت هست زمانی که با هم بودیم؟

کنار هم کوه را هم از جا می کندیم.

ولی حالا چه ... ؟

...

دل قوی دار که فردا از آن ماست.

اندکی صبر سحر نزدیک است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

به تویی که هیچ وقت نفهمیدی چقدر دوستت دارم.

به تویی که بهترین دوست زندگیم بودی و اکنون بزرگترین حسرت زندگیم.

به تویی که نتوانستی اشتباه مرا ببخشی.

...

وقتی تو مرا خواستی، من نخواستمت و وقتی من خواستمت، تو نخواستی.

در ظاهر بی حسابیم.

ولی راستش را بخواهی خیلی هم بی حساب نیستیم آرزو.

به هم بدهکاریم.

من بابت تمام خوبی هایت و بابت تمام فداکاری هایت.

و تو بابت رفتار انکارآمیزی که طی چند سال اخیر با من داشته ای.

...

می دانم که سخت است باور کنی چقدر می خواهمت

که هنوز بزرگترین و تنها حسرت زندگی منی

ولی چه می شود کرد؟؟ چه می توان گفت؟؟

به قول استاد، سرنوشت را نمی توان ازسر نوشت!

...

نمی دانم خوشبختی یا نه؟ که آرزویم است خوشبخت باشی.

نمی دانم هنوز هم به من حسی داری یا نه؟ که آرزویم است داشته باشی.

فقط امیدوارم دوباره فرصت بودن کنارت فراهم شود.

که اگر شود این بار اشتباهم را تکرار نخواهم کرد.

اشتباهی که تاوان سنگینی برایش پرداختم.

به قیمت تباه شدن تمام این سال هایم.

...

انصاف نبود.

برای من خیلی زود دیر شد.

خیلی زود کار از کار کذشت.

آرزوی دوست داشتنی، شد آرزویی دست نیافتنی.

حال دیگر داشتن آرزویم آرزوست.

...

این روزها مرا که حال و روز خوشی نیست، باشد که تو خوب و خوش باشی عزیزترین حسرتم.

...

و کلام آخر:

هر چی آرزوی خوبه مال تو ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

 

سلام برادر ارزشی

سلام هم زبان!

شک دارم که تو را هموطن خطاب کنم یا نه.

که انگار موطن من و تو یکی نبوده و نیست و نخواهد بود.

...

باز هم تماس گرفتی.

باز هم تهدید کردی.

باز هم فحاشی کردی.

باز هم به یادم آوردی که باید خفه شوم.

که باید هیچ نگویم، حتی در صفحه فیسبوکم!

...

و من باز هم ترسیدم.

باز هم تنم لرزید.

باز هم موی بدنم سیخ شد از ترس کتک خوردن دوباره!

از ترس تشنج دوباره از ضربات شوکر الکتریکی بر بدنم!

از ترس حضور ناخوانده ات در خانه ام (که تا قبل از آشنایی و زیارت تو و یارانت، امن ترین جای دنیا بود برایم)

...

آری!!

اعتراف می کنم.

اعتراف می کنم که می ترسم از خشمت.

اعتراف می کنم که از ترس اذیت و آزارت، حتی جرات ندارم تماس تلفنی ات را بی پاسخ بگذارم.

و چه اعتراف تلخی است ...

...

خسته نباشی دلاور.

موفق شده ای انگار.

...

...

ولی یک پرسش ساده.

چرا بعد از گذشت نقریبا یک سال، هنوز مجبوری تهدیدم کنی؟؟

چرا هنوز نتوانسته ای صدایم را کاملا خفه کنی؟؟ (که صد البته موفق شده ای بسیار کمرنگش کنی)

چرا هنوز مجبوری کنترلم کنی؟؟ آن هم در حالی که کاملا از تو و دوستانت ترس دارم!

 

خودت چه فکر می کنی برادر؟

کمی تامل کن.

کمی دور از تعصب در خلوتت بیاندیش.

 

کدام گوشه دنیا و در کدام مقطع تاریخ، صدای امثال من به زور شکنجه و تهدید ساکت شد؟

فریاد "هومن" ها را کدام دیکتاتور توانست در گلو خفه کند؟؟

...

هنوز هم می خواهی ادامه دهی؟

من آماده ام.

ادامه بده.

یک سال است امنیت روانی من و خانواده ام را گرفته ای برادر.

یک سال است هر روز که از کنار مسجد محل می گذرم، قلبم تند و با استرس می تپد!!

خانه خدا برایم حکم شکنجه گاه دارد به لطف تو و دوستانت.

...

ولی کاش می فهمیدی که آب در هاون می کوبی اخوی.

کاش می فهمیدی اندیشه را نمی توان سرکوب کرد.

جسم را می توان نابود کرد، آن هم به راحتی!! ولی  اندیشه را چه می کنی؟

...

کمی فکر کن برادر ارزشی!!!

کمی فکر کن هم زبان.

دور نیست زمانی که تو و هم فکرانت خواهید فهمید:

"موجیم که آسودگی ما عدم ماست..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

 

نمی دانم چه باید گفت!

در هزاره سوم میلادی انگار هر چیزی قیمتی دارد.

همه چیز را می شود فروخت.

کافی است قیمت خوبی پیشنهاد شود.

ناراحت این نیستم که چرا رفاقتمان را فروختی، که به خوبی می دانم در دوره و زمانه ای هستیم که همه چیز را می شود معامله کرد.

ناراحت اینم که چرا این قدر مفت فروختی.

کاش اندکی گران فروشی کرده بودی رفیق!

تا من نیز راحت تر این مصیبت را بپذیرم.

کاش تظاهر به ادامه رفاقتی نمی کردی که مدتهاست آن را فروخته ای.

کاش...

 

مهم نیست.

کم کم دارم با قضیه کنار می آیم.

خوبی آدم این است که عادت می کند به همه بلاهایی که به سرش می آید.

و شاید فرداها هم فراموشم شود.

این ها را نوشتم فقط برای ثبت در تاریخ!

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه می پنداشتیم

 

همین و بس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

 پیوندتان مبارک!

کاش می توانستم کنارتان باشم.

شرمنده شدم.

از ظهر در فرودگاه بدنبال یک بلیط به مقصد تبریز آواره بودم.

خسته و درمانده به خانه برگشته ام.

حسرت می خورم که امشب آن جا نیستم.

حسرت می خورم که شهرام عزیزم را در لباس دامادی ندیدم!

حسرت می خورم که سمیرای دوست داشتنی ام را در لباس عروسی ندیدم!

و چقدر دوست داشتم که این ها را ببینم.

دیدن ذوق و شوق تان برای مراسم عروسی تان، طی چند ماه گذشته، برایم لذت بخش بود.

دلم ضعف می رفت وقتی شهرام با شور و اشتیاق از برنامه ریزی عروسی اش حرف میزد.

و دلم گرفته که نیستم تا برق چشمانش را در چنین شبی ببینم.

بعدها البته خواهد فهمید که چه غلطی کرد و چه اشتباهی مرتکب شد!!!

....

 

و اما امروز یک اتفاق مهم دیگر هم افتاد.

دیکتاتوری قذافی سقوط کرد بچه ها.

آغاز زندگی تان مصادف شد با پایان یکی از خون ریزترین دیکتاتوری های معاصر.

چه حسن تصادفی.

از صمیم قلب این واقعه را به فال نیک می گیرم و شما نیز بگیرید.

امشب، شب جشن ازدواج تان، میلیون ها نفر، همزمان با جشن و پایکوبی شما، به جشن و پایکوبی خواهند پرداخت.

شما به سرخوشی و سرمستی آغاز زندگی تان و آن ها به به سرخوشی و سرمستی آغاز آزادی شان.

کاش زندگی تان همیشه شاد و آزاد باشد بچه ها.

 

امشب عکس تان را کنار دسته گلی روی میز کوچکم خواهم گذاشت و شمعی به یادتان روشن خواهم کرد.

امشب دلم پیش زوج جوانی است که هر کدام شان را به نوعی دوست دارم.

شهرام را با همه پر رو بودنش، با همه زرنگ بازی هایش، با همه بچگی اش و با همه صداقتش.

و سمیرا را با همه زیبایی اش، با همه صمیمیت اش و با همه گرمی اش.

امروز در کنج خلوتم، آغاز زندگی مشترک زوج کوچکی را جشن می گیرم که آرزوهای بزرگی در سر دارند.

...

هر چند که مدت هاست با ازدواج در این سن و سال مخالفم،

ولی با شادی تان شادم و با خوشی تان، خوشم امشب.

 

پیوندتان مبارک عزیزانم.

 

امشب تنم اینجاست، دلم تبریز، روحم لیبی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

دیکتاتور لیبی به پایان سلام کرد.

سرت سقوط کرد و قذافی دستگیر یا کشته شد.

هنوز منابع رسمی و مستقل خبر مرگش را تایید نکرده اند.

مهم نیست.

مساله این نیست.

مرده یا زنده، افسانه قذافی رسما پایان یافت.

امروز دلم با تمامی مردم لیبی است.

امروز دلم با تمامی مردمی است که زیر یوغ استبداد و دیکتاتوری، کمر خم کرده بودند.

امروز دلم می خواست من هم آنجا بودم.

امروز دلم می خواست شادی تان را از نزدیک به نظاره می نشستم.

امروز بی پروا فریاد خواهم زد زنده باد لیبی!

زنده باد آزادی!

امروز لیبی را خواهم بوسید.

....

 

هشت ماه جنگ و خون ریزی...

هشت ماه ماتم و داغ عزیزان تان بر دل...

هشت ماه هراس و امید...

تمام شد.

پایان شب سیه، سفید بود انگار!

مبارک تان باشد.

خجسته باد.

...

 

ولی بیم دارم

می ترسم

نگرانم

 

شما را به خون شهدایتان

شما را به شیرینی رهایی و آزادی تان

شما را به زجرها و ماتم ها و داغ های این سال های تان

شما را به مقدس ترین مقدسات تان قسم می دهم.

نگذارید انقلاب تان به دست نا اهلان بیافتد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

نمی دانم چه بگویم!

گاهی اوقات کم می آوری در برابر آن چه پیرامونت می گذرد.

در رسانه های عمومی تشویقت می کنند که به این شغل مقدس رو بیاوری.

آموزشت می دهند.

عملی و نظری.

کامل ترین دوره های نظامی را زیر نظرشان می گذرانی.

سلاح به دستت می دهند و به همراه آن مجوز تیر.

یعنی بزن!

یعنی چنانچه درگیر شدی حق  داری از خودت دفاع کنی و مهم تر از حق این که وظیفه داری از طبیعت دفاع کنی.

دفاعی که در صورت لزوم می تواند مسلحانه هم باشد.

و گرنه چه نیاز به این همه آموزش نظامی و این همه سلاح و ادوات جنگی!!

طی سی سال گذشته بیش از یک صد نفر از همکارانت در همین درگیری ها جانشان را از دست دادند.

از درگیری مسلحانه نهراسیدند و تا پای جان ایستادند...

فقط و فقط برای حفظ طبیعت و حیات وحش این مرز و بوم.

خونشان جای جای ایران مان را گلگون ساخت به بهای حفظ باقی مانده این طبیعت نیمه جان و حیات وحش رو به انقراض.

و تو هم چون دیگر همکارانت جسورانه ایستادی...

و درگیر شدی...

و تیراندازی شد...

....

این بار اما ماجرا فرق داشت.

این بار به جای کشته شدن محیط بان، این شکارچی غیرمجاز و متخلف بود که کشته شد.

این بار گروه شکارچیان غیرمجاز نتوانستند که محیط بان را نیز شکار کنند!!!

چه اتفاق مبارک و فرخنده ای!

 

ولی زهی خیال باطل.

بدهکار شدی.

آن هم چه بدهی سنگینی.

جانت را بدهکار شدی رفیق.

ظاهرا اشتباه کردی که زنده ماندی!!

انگار قرار نیست از درگیری محیط بان و شکارچی غیرمجاز، این محیط بان باشد که جان سالم به در می برد!

 

تو محکومی.

محکوم به اعدام.

محکومی، چرا که از اختیارات قانونی ات استفاده کردی!

محکومی، چرا که سنت شکنی کردی و زنده ماندی!

محکومی، چرا که متوهمانه پنداشتی می توان هم انجام وظیفه کرد و هم زنده ماند!!

 

نه رفیق.

اشتباه کردی.

یادت رفته بود که این جا خیلی چیزها برعکس است.

یادت رفته بود که اینجا قوانین مان در تناقض کامل اند.

یادت رفته بود که ...

 

و بهای این فراموشی را خواهی پرداخت.

تاوان سنگینی برای انجام وظیفه و از خود گذشتگی.

 

اعدامت می کنیم تا درس عبرتی شود برای همگان.

برای تمامی محیط بانانی که خیال می کنند باید در چنین مواردی به وظیفه شان عمل کنند و چنانچه شکارچی خاطی از دستوراتشان تمرد کرد، درگیر شوند.

خودمان سلاح و مجوز تیرت دادیم.

خودمان نیز مجازاتت می کنیم.

 

آری رفیق!

اینجا ایران است!

سرزمینی که برای حفظ طبیعتش تا پای جان ایستادی و خطر کردی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

قبل از هر حرفی و سخنی،

زادروزت مبارک عزیزم

 

بیست و پنج سالت تمام شد و ربع قرن از زندگی ات را گذراندی!!

ولی من نمی دانم چرا هنوز باور نکرده ام که تو بزرگ شده ای و روز به روز و سال به سال بزرگتر خواهی شد.

شاید چون برادر بزرگترم و عادت کرده ام که فقط خودم را بزرگ بدانم و تو را بچه!

ولی غافل از این که این بچه دیگر بچه نیست، سال هاست بزرگ شده.

بچه ای که دیگر مردی است برای خود.

و اکنون مرا به مهمانی تولد بیست و پنج سالگی اش دعوت می کند...

 

وقتی آن شب شادی ات را دیدم، روحم شاد شد انگار.

لبخندی بر عمق دلم نشست و شاد شدم از شادی ات، سرمست شدم از سرمستی ات و حالم خوب شد از حال خوبت!

دلم با خنده ات خندید و روحم با رقصیدنت رقصید.

 

ولی ایکاش فقط همین ها بود هامون

ایکاش فقط شادی بود و خوشی

ایکاش این بغض تلخ لعنتی دست کم برای یک آن شبی مرا رها می کرد

بغض تلخی که هروقت تو را می بینم، گلویم را می فشارد و به یادم می آورد که چقدر برایت ناراحتم

که چقدر برایتان ناراحتم، برای همه تان

که چقدر برایت کم گذاشته ام، برای همه تان

که چقدر دوست داشتم که اوضاع بهتر از این بود،

که می توانستم کمکی کنم به شما

به شمایی که همه زندگی من اید و همه دار و ندارم.

شمایی که سال هاست دیدنتان برایم پارادوکسی است دردناک

خوشحال از بودن کنارتان و غمگین از حال و روزتان و حال و روزمان

 

کاش می توانستم کاری کنم، کاش می توانستیم کاری کنیم هامون

تو لیاقت بهترین ها را داری، من هم

و خدا می داند که ما نیز هم!

 

ولی می بینی و خودت بهتر می دانی که چند سالی است وضعیت مان چه شده.

مقصرش اما مهم نیست که یا چه باشد، که اگر از ماست، عمدی نبوده و اگر از غیر است، جبر روزگار.

آرزویم است همیشه آن گونه شاد و با طراوت ببینمت.

آرزویم است برادری باشم برایت که شادی و طراوت به ارمغان می آورد.

ولی چه کنم که تاکنون نتوانستم و ترسم از این است که بعد از این نیز نتوانم...

 

خجالت می کشم از تویی که دوست دارم به بهترین شکل جوانی کنی،

از تویی که دوست دارم از بهترین سال های عمرت بهترین استفاده را کنی،

از تویی که احساس بودنت کنارم به آینده امیدوارم می کند،

از تویی که پاره تنمی هامون ...

 

آینده ای که در آن شاید بتوانیم آن طور که دوست داری و آن طور که دوست دارم و آن طور که دوست داریم زندگی کنیم.

 

یک سال دیکر بزرگ شدی و من باز هم شرمنده تو ام که هنوز هیچ کاری برایت نکرده ام.

کاش برادر بزرگتر بودی و می فهمیدی چه بد دردی است این خجلت...

 

این ها را نوشتم تا سال دگر یادم باشد که امسال چه حسی داشتم و مجازات کنم خودم را اگر سال بعد هم تکرار همین امسال باشد.

و باز هم این ها را نوشتم تا شاید از عذاب وجدانم کم شود کمی.

 

ولی با وجود تمام این حرف ها یک چیز را خوب می دانم که:

مرد را دردی اگر باشد خوش است

شکر کنیم خدا را که دردمان درد بی دردی نیست، که علاج مان آن وقت آتش بود ناگزیر

که دردمان درد همدیگر است و درد آن یکی می شود درد این یکی

 

بگذریم عزیزم ...

 

زادروزت مبارک هامون!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط هومن  | 

لا اله الا الله !!!

لا اله الا الله !!!

لا اله الا الله !!!

 

فکر کن!

یکی از قشنگ ترین صبح های پاییزی را با صدای تشییع جنازه ای درست زیر پنجره اتاقت از خواب بیدار شوی.

پنجره ای که باز گذاشته بودی و لخت کنارش خوابیده بودی تا نسیم شبانه و خنک اولین روزهای پاییزی بدن عریانت را نوازش دهد.

تا چند لحظه گیج بودم...

طبق معمول این روزها خواب مانده بودم!

ساعت تقریبا 9 بود.

 

ما که خواب مانده بودیم ولی عجب جنازه سحرخیزی بود!

ساعت 9 صبح داشتند تشییعش می کردند!!

(شاید هم زمان مناسبی است برای تشییع رفتگان، نمی دانم)

 

همین طور لخت رفتم کنار پنجره و از بالا نگاهشان کردم.

هنوز هم وقتی مرده می بینم، می ترسم.

نمی دانم چرا؟

ولی تا یادم هست از مرده می ترسیدم و این هم یکی دیگر از معماهای حل نشده زندگی من است.

 

نخی سیگار روشن کردم و خیره شدم به آدم هایی که زیر جنازه را گرفته بودند.

از روضه مداح میکروفون به دست، فهمیدم که جنازه مرد است و چند نفری که جلوتر از بقیه زیر جنازه را گرفته اند، پسران آن مرحوم هستند.

نگاهشان که می کردم، زانوهایم سست می شد انگار و کمرم خم.

 

چه لحظه وحشتناکی است.

تصورش را هم که می کنم بدنم می لرزد.

جنازه پدرت بر دوش...

 

یاد آن جمله معروف افتادم که می گفت:

بزرگترین نعمتی که خدا به انسان داد، فراموشی است!

 

شاید لابد.

 

شاید فراموشی مرهمی باشد به زخم های این روزهایمان.

شاید فراموشی مرهمی باشد به زخم های فرداهایمان.

ته دلم اما شک دارم...

چرا که فراموشی مرهمی نشد به زخم های دیروزم و دیروزمان.

 

زخم هایی که شاید اندکی آزادی مرهمشان بود و باشد.

زخم هایی که شاید اندکی صداقت مرهمشان بود و باشد.

زخم هایی که ....

 

بگذریم....

 

تجربه خاصی بود!

آغاز روزت با نجوای مرگ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط هومن  | 

چرا آینه ؟

قبل از اینکه بپرسی چرا آینه؟ کاش می پرسیدی چرا نوشتن؟ آن هم در این وبلاگ!

می نویسم تا خالی شوم.

خسته شدم از بی کسی...

از نبودن گوشی که صحبت هایم را بشنود

و نه تنها بشنود، بلکه گوش کند!

می نویسم نه به امید خوانده شدن، که اگر خوانده شد چه بهتر!!

می نویسم تا با نوشتن، دست کم خودم را مجبور کنم به حرف هایم گوش کنم.

حال اگر تو هم خواندی، افتخار من!

 

و چرا در این وبلاگ؟

بهترین جایی بود که می توانست میزبان نوشته های پراکنده من شود.

 

و چرا آینه ؟

راستش حالم از این فضای مجازی به هم می خورد.

از انسان هایی که وقتی پشت کامپیوترشان می نشینند، فراموش می کنند که هستند و چه هستند...

از آدم هایی که در این فضای مجازی خوشان نیستند و این هم یکی دیگر از آفت های تکنولوژی است انگار!

(ایکاش نوشته بودم "فن آوری")

بیماری بدی است این داستان و صد البته مسری و واگیردار

کم کم با حضور در کنار این آدم ها، من هم یادم می رفت که بودم و چه بودم! که هستم و چه هستم!

داشتم می شدم یکی از همان هایی که خودشان نیستند اینجا.

یکی از همان هایی که وقتی در شبکه های اجتماعی مجازی حضور پیدا می کنند، خود واقعی شان را پشت کامپیوتر جا می گذارند و می شوند یکی دیگر!

شاید هم عمدی است این داستان!!

شاید می خواهند از خود واقعی شان فرار کنند.

شاید فیسبوک و توییتر و .... فرصت و مجالی است تا از خود واقعی شان همان چیزی را تصویر کنند که آرزویشان است. نه آن چه واقعا هستند.

 

ولی من نمی خواهم....

به همین که هستم راضی ام!!

 

اسمش را گذاشتم آینه تا یادم باشد (یادمان باشد) این وبلاگ تصویر خودم (خودمان) است.

قرار نیست آینه ای جادویی باشد.

اتفاقا آینه ایست کاملا معمولی! نه کاو و نه کوژ!!

تخت تخت...

قرار است خودمان را به خودمان نشان دهد.

به همین سادگی!

تا وقتی اینجا می نویسم (می نویسیم)، یادم باشد همیشه خودم باشم (خودمان باشیم).

گفتار و پنداری که مال خودم نیست (خودمان نیست) را بگذارم برای فیسبوک یا هر جای دیگر که مرسوم است در آنجا نقاب روی چهره ها و نفاق آدم ها !!!

اینجا منم و خلوتم ...

اینجا تویی و خلوتت ...

بیننده هم ندارد خدا را شکر !!

خواننده هم ندارد ان شاءالله !!

پس خودم باشم و خودمان باشیم ...

بی هیچ نگرانی ...

بی هیچ خجالت ...

بی هیچ ترس و واهمه ...

 

آری قرار است چنین باشد رسم آینه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط هومن  |